روزشمار حرکت امام حسین علیه السلام پس از خروج از مکه تا ورود به کربلا+ منزلگاهها و توقفگاههای امام و کاروانیان.

امام حسین (ع) پس از دریافت نامه مسلم بن عقیل و احساس خطر از دژخیمان یزید، احرام حج خود را به عمره تبدیل کرد و پس از انجام مراسم عمره از احرام بیرون آمد

و در روز سه شنبه روز (هشتم ذی الحجه سال ۶۰ ه . ق

مصادف با یوم الترویه،

) پس از شصت وپنج روزاقامت در مکه به اتفاق حدود هشتادو شش نفر مرد از شیعیان و دوستان و خانواده خود از مکه بیرون آمده و به سوی عراق حرکت کرد.
کاروان امام حسین(ع) در راه خود از مکه تا کربلا از جایگاهها و منزلگاههای بسیاری عبور کرد. امام(ع) در برخی از این منازل یک شبانه روز و در برخی دیگر یک روز و در بعضی دیگر، مدت کوتاهی توقف کردند. همچنین در برخی از جاها کاروان امام(ع) تنها برای ادای نماز توقف کرد و از برخی دیگر نیز بدون هیچ توقفی، گذشتند. کاروان حسینی در طول مسیر مکه به کربلا بیش از بیست منزل را پشت سر گذاشتند که از جمله این منازل می­توان به این موارد اشاره کرد:
التنعیم[۱]
امام حسین(ع) در آغاز حرکت خود به سوی عراق، به جاى آن که از مکه به سوى شمال شرق و منزل صفاح (نخستین منزل مسیر مکه به کوفه) برود، به سمت تنعیم در شمال غرب و در مسیر مدینه، حرکت کرد و بدین سان، حدود نُه کیلومتر، بر طول مسافت خود تا عراق افزود. احتمالاً این اقدام، ترفندى بر ضد تعقیب مأموران حکومت بود که قصد ممانعت از حرکت امام(ع) به سوى کوفه را داشتند. در این موضع امام(ع) قافله­ای را مشاهده نمود که از یمن می­آمدند. از اهل آن قافله، شترانی را برای اثاثیه خود و یارانش اجاره نمود و به آنها فرمود: «هر کس می­خواهد با ما همراه شود ما کرایه او را پرداخت نموده و صحبت او را نیکو خواهیم شمرد و هر کس که قصد دارد در اثنای راه از ما جدا شود ما کرایه او را به اندازه­ای که با ما طی طریق نموده خواهیم پرداخت.» پس گروهی پذیرفتند و با امام(ع) همسفر شدند و گروهی دیگر نپذیرفتند، به راه خود ادامه دادند[۲]-[۳]
الصفاح[۴]
کاروان کربلا در ادامه مسیر خود به سومین منزل، یعنی صفاح رسید. در این مکان فرزدق شاعر به ملاقات امام(ع) شتافت و عرض کرد: «هر چه از خدا می­خواهید، خداوند به شما عطا کند.» امام حسین(ع) رو به او کرده فرمود: «برای من از مردم عراق بگو.»
فرزدق گفت: «از مرد آگاهی سؤال فرمودی؛ دلهای مردم[عراق] با شماست و شمشیرهای آنان با بنی­امیه! و قضا از آسمان فرود آید و هرچه خدا خواهد همان شود.»
امام(ع) فرمود: «راست گفتی، کارها همه با خداست و هر روز او را مشیتی است، اگر قضای الهی بر وفق مراد باشد، ما او را بر نعمتهایش سپاس می­گزاریم و برای ادای شکر از او توفیق می­طلبیم؛ و اگر قضای الهی میان ما و آرزوهایمان جدایی اندازد، عمل کسی که خالصانه و برخاسته از تقوای الهی باشد، در نزد خدا فراموش نمی­شود.»[۵]
بستان بنی­عامر(ابن عامر) [۶]
برخی از مورخان محل دیدار فرزدق با امام حسین(ع) را در این مکان ذکر کرده­اند.[۷]
دوازدهم ذی الحجه، سال شصت هجری قمری، وادی العقیق[۸]
امام(ع) و همراهانشان به «وادی عقیق» رسیدند. در این منزل، عون و محمد فرزندان عبدالله بن جعفر طیار به خدمت امام(ع) رسیدند و با خود نامه­ای از پدرشان برای امام(ع) آورده بودند که در آن درخواست شده بود که آن حضرت(ع) از رفتن به کوفه منصرف شده و به مکه بازگردد.[۹] همزمان با نوشتن نامه، عبدالله بن جعفر، نزد عمرو بن سعید- حاکم مکه – رفت و برای امام حسین(ع) امان گرفت و آن را به همراه نامه­ای توسط برادر عمرو بن سعید به خدمت امام(ع) فرستاد و خود عبدالله نیز آمد و امام حسین(ع) را در «ذات عرق» ملاقات نمود و امان نامه را برای امام(ع) قرائت کرد.
امام(ع) از مراجعت به مکه امتناع ورزیدند و فرمودند: «رسول خدا(ص) را در خواب دیدم که مرا فرمان داد تا به حرکت خود ادامه دهم و من چیزی را که رسول خدا(ص) فرمان داده است، انجام خواهم داد.»[۱۰]
سپس امام(ع)، به نامه عمرو بن سعید پاسخ دادند.[۱۱] عبدالله بن جعفر و یحیی بن سعید از امام(ع) جدا گردیدند؛ اما دو فرزند عبدالله، نزد امام(ع) ماندند. او به فرزندان خود سفارش کرد تا در ملازمت امام(ع) باشند؛ ولی خود عذرخواهی نموده و بازگشت.[۱۲]
گفته شده حضرت(ع) در این منزل با بشر بن غالب دیدار کردند.[۱۳]
سیزدهم ذی الحجه، سال شصت هجری قمری، وادی­الصفراء[۱۴]
پس از وادی­العقیق، کاروان امام حسین(ع) در وادی­الصفراء وارد شد. گفته شده که در این منزل، مُجمع بن زیاد و عَباد بن مهاجر به کاروان ابا عبدالله(ع) پیوستند. مجمع و عباد در منازل «جُهینه» در اطراف مدینه به سر می­بردند، و چون امام حسین(ع) از مکه خارج گردید و به این منزل رسید، مُجمع و عَباد امام(ع) را در این منزل ملاقات نمودند و ملازم آن حضرت(ع) در این سفر شدند. آنان به دنبال آن حضرت(ع) به کربلا آمدند و در رکاب آن حضرت(ع) جنگیدند و شربت شهادت نوشیدند.[۱۵]
چهاردهم ذی الحجه، سال شصت هجری قمری، ذات عِرق[۱۶]
امام حسین(ع) و همراهانش وارد «ذات عرق» شده و در این منزل، رحل اقامت افکندند.[۱۷] در این منزل ایشان با مردی از قبیله بنی­اسد به نام بشر بن غالب ملاقات فرمود. حضرت(ع) از بشر در مورد اوضاع و احوال کوفه پرسید و او پاسخ داد: «دلها با شما و شمشیرها با بنی­امیه است!» امام(ع) فرمود: «راست گفتی ای برادر اسدی.»[۱۸] سپس بشر بن غالب از امام حسین(ع) درباره این آیه “یَومَ نَدعُوا کُل اُناسٍ بِاِمامِهِم”[۱۹] سؤال نمود، امام(ع) فرمود: «یعنی پیشوا و امامی که مردم را به راه راست هدایت کند و مردم هم او را اجابت کنند، و امامی که مردم را به گمراهی و ضلالت دعوت کند و مردم نیز به دعوت او پاسخ مثبت دهند؛ گروه اول در بهشت و گروه دوم در آتش خواهند بود.[۲۰]
پانزدهم ذی الحجه، سال شصت هجری قمری، الحاجر من بَطن الرُمه[۲۱]
کاروان امام(ع) پس از ذات عرق به «حاجر بطن الرمه» رسید.[۲۲] در این منزل، امام(ع) قیس بن مسهر صیداوی- و به نقل برخی دیگر از مورخان، برادر رضاعی خود – عبدالله بن یَقطُر[۲۳]- را به سوی اهل کوفه فرستاد در حالی که ظاهراً خبر شهادت مسلم بن عقیل به او نرسیده بود. مضمون نامه این بود:
«بسم الله الرحمن الرحیم
از حسین بن علی(ع) به سوی برادرانش از مؤمنین و مسلمین؛ سلام علیکم.
من خدای یکتا را سپاس می­گویم، اما بعد؛ نامه مسلم بن عقیل به من رسید و او از حسن رأی و تصمیم اشراف و اهل مشورت شما بر یاری کردن ما و طلب حق ما، به من خبر داده است. من از خدای متعال می­خواهم که در حق ما احسان نماید و شما را اجری بزرگ عطا فرماید. من روز سه­شنبه هشتم ذیحجه(روز ترویه) از مکه بیرون آمدم. وقتی فرستاده من نزد شما رسید در کار خود شتاب کنید و هرچه لازمه کار است تدارک کنید که در همین روزها من خواهم رسید. انشاءالله، والسلام علیکم و رحمه الله».[۲۴]
شانزدهم ذی الحجه، سال شصت هجری قمری، فَید[۲۵]
کاروان حسینی(ع) پس از منزل بطن­الرمه به منزل «فَید» رسیدند و ساعاتی را در این موضع، منزل گرفتند.
هفدهم ذی الحجه، سال شصت هجری قمری، الاجفُر[۲۶]
پس از ترک منزل فید، کاروان امام(ع) به الاجفر رسید و در این منزل اردو زدند. ایشان در این موضع عبدالله بن مطیع عدوی را ملاقات کردند. عبدالله پیش از امام(ع) در آنجا فرود آمده بود، و هنگامی که حسین(ع) را دید نزد آن حضرت(ع) آمد و گفت: «پدر و مادرم به فدایت ای پسر رسول خدا(ص)؛ چه چیز شما را بدین جا کشانده است؟!»
امام حسین(ع) فرمود: «پس از مرگ معاویه، مردم عراق به من نامه نوشتند و مرا دعوت نمودند.»
عبدالله بن مطیع به حضرت(ع) گفت: «تو را به خدا قسم ای پسر پیامبر(ص)، نگذار تا حرمت اسلام از میان برود، تو را سوگند می­دهم که حرمت قریش و عرب را پاس بداری. به خدا قسم اگر این حکومت که در دست بنی­امیه است، را طلب کنی، تو را خواهند کشت و پس از تو از هیچ ­کس بیم نخواهند داشت. به خدا سوگند که این حرمت اسلام و عرب است که شکسته می­شود، پس چنین مکن و به کوفه مرو و خود را در دسترس بنی­امیه مگذار!»[۲۷]
هجدهم ذی الحجه، سال شصت هجری قمری، خَزَیمیه[۲۸]
امام حسین(ع) و همراهانش در خزیمیه فرود آمدند و یک شبانه روز در این منزل توقف نمودند.[۲۹] صبحگاهان، حضرت زینب(س) به نزد امام(ع) آمد و عرضه داشت: «ای برادر! آیا به شما خبر دهم که شب گذشته چه شنیدم؟»
امام حسین(ع) فرمود: «چه شنیدی؟»
گفت: در نیمه­های شب از خیمه­ها بیرون رفتم، شنیدم هاتفی می­گفت:
«اَلا یا عَینُ فَاحتَفِلِی بِجهدِ وَ مَن یَبکِی عَلَی الشهَداءِ بَعدِی
عَلی قَومٍٍٍٍٍ تَسُوقُهُمُ المَنایا بِمِقدارٍ اِلی اِنجازِ وَعدِ»[۳۰]-[۳۱]
امام(ع) فرمودند: «خواهرم! هر چه را که خداوند مقدر فرموده است، همان خواهد شد.»[۳۲]
بیستم ذی الحجه، سال شصت هجری قمری، شقوق[۳۳]
امام حسین(ع) پس از یک شبانه روز اقامت در منزل «خزیمیه»، به منزل شقوق وارد شدند. در این منزل، امام حسین(ع) مردی را دید که از جانب کوفه می­آمد؛ حضرت(ع) از او درباره مردم کوفه سئوال نمود، و او پاسخ داد. امام(ع) فرمود: «امور[بندگان]، به دست خدای متعال است، هرچه را که بخواهد انجام می­دهد و پروردگار ما هر روز اراده­ای دارد؛ اگر قضای الهی بر ما نازل شد، ما خدا را بر نعمت هایش حمد کرده و از برای شکرش از او مدد می­جوییم و اگر قضای الهی میان ما و آرزوهایمان فاصله انداخت، آن که نیت او خالص است و بر پایه حق استوار، از رحمت او دور نیست.»[۳۴]
در کتاب ابن­عثم کوفی آمده است که: «فرزدق در این منزل نیز با امام حسین(ع) ملاقات داشته است.»[۳۵] سید بن طاووس نیز نقل کرده است که امام حسین(ع) اشعاری را در پاسخ سؤال فرزدق بیان نمود. فرزدق گفت: «چگونه به سوی کوفه می­روی و نسبت به مردم آن امید بسته­ای در حالی که همین­ها بودند که مسلم بن عقیل پسر عموی شما را کشتند؟!»
امام حسین(ع) اشک از چشمانش جاری شد و فرمود: «خداوند مسلم را رحمت کند؛ مسلم به سوی رحمت و رضوان الهی شتافت و آنچه برعهده او بود انجام داد، [اما] آن مسئولیتی که برعهده ماست، همچنان باقی مانده است.»[۳۶]
بیست و یکم ذی الحجه، سال شصت هجری قمری، زَرود[۳۷]
قافله امام حسین(ع) پس از رسیدن به «زرود»، اندکی در این منزل توقف کرد.
پیوستن زهیر بن قین به کاروان امام حسین(ع) از مهمترین وقایع و اتفاقات این منزل است؛ زهیر بن قین بجلی از هواداران عثمان به شمار می­رفت و در آن سال مراسم حج را به جای آورده بود و به کوفه باز می­گشت.[۳۸]
در چگونگی پیوستن او به سپاه امام(ع) جماعتی از قبیله بنی­فزاره و بجیله چنین نقل کرده­اند: «ما با زهیر بن قین از مکه باز می­گشتیم و در راه همراه با حسین(ع) و همراهانش طی طریق می­کردیم، چون حسین(ع) در محلی فرود می­آمد، ما در جای دیگری فرود می­آمدیم! اما در بعضی از منازل ما هم به ناچار در همان محلی فرود می­آمدیم که حسین(ع) در آنجا فرود آمده بود! در منزل «زرود» با زهیر نشسته و غذا می­خوردیم که ناگهان فرستاده حسین(ع) بر ما وارد شد و سلام کرد و گفت: “ای زهیر بن قین! ابا عبدالله الحسین(ع) مرا به سوی تو فرستاده تا به ملاقاتش بروی.”
همه دست از غذا کشیدیم و سکوت کردیم، در این هنگام همسر زهیر بانگ برآورد که: “سبحان الله! فرزند پیامبر(ص) تو را فرا خوانده و کسی را به دنبالت فرستاده و تو از رفتن خودداری می­کنی؟! چه می­شود اگر نزد او رفته و سخن او را بشنوی!”
زهیر از جای برخاست و به خیمه امام(ع) رفت، طولی نکشید که مراجعت نمود در حالی که چهره­اش از فرط شادی می­درخشید. فرمان داد تا خیمه­اش را برچینند و اسباب و لوازمش را بردارند و در جوار اردوی امام(ع) چادر بزنند، سپس به همسرش گفت: “تو را طلاق دادم، زیرا دوست ندارم از من جز خوبی به تو برسد، من تصمیم گرفته­ام که در مصاحبت حسین(ع) باشم و جانم را فدای او کنم.” سپس همسر خود را با مقداری آذوقه و مال با چند تن از عموزاده­هایش همراه کرد تا او را به مقصد برسانند.»[۳۹]
زهیر بعد از وداع با همسرش به همراهان خود گفت: “هر کسی از شما دوست دارد، با من بیاید، والا این آخرین دیدار ماست!” و بعد، حدیثی را برای همراهان خود نقل کرد؛ او گفت: «ما در «بلنجر»[۴۰] جنگ می­کردیم؛ خداوند ما را در این جنگ پیروز کرد و غنائمی را بدست آوردیم. سلمان فارسی به ما گفت: “آیا به این فتح و پیروزی و گرفتن غنائم خوشحال و مسرورید” گفتیم: “آری!” گفت: “زمانی که محضر سید شباب آل محمد(ص) را درک کردید به جنگ نمودن در کنار او و یاری نمودن او و غنائمی که در این راه نصیب شما خواهد شد، بیشتر شاد می­شوید!” من هم اکنون شما را به خدا می­سپارم.»[۴۱] در شب عاشورا هم آن وقتى که امام (ع )بیعت خودرا از اصحاب برداشت زهیر برخاست وگفت : ” به خدا قسم ! دوست دارم کشته شوم , بعد زنده شوم , باز کشته شوم وبعد زنده شوم تا هزار مرتبه , تا بدینوسیله خداوند متعال , مرگ را از شما و از جوانان این خاندان دفع کند “. صبح عاشورا امام حسین (ع ) زهیررا در میمنه وحبیب را در میسره لشکر قرارداد.بـعـد از شـهـادت حـبیب , صحنه جنگ داغ شد, موقع ظهر, حضرت , نماز را خواند, زهیر جلو آمد وحمله را آغاز کرد وگفت : انا زهیر وانا بن القین ـــــ اذودکم بالسیف عن حسین . دوباره خدمت حضرت رسید وبا این اشعار با امام (ع ) وداع کرد:. فدتک نفسی هادیا مهدیا ـــــ الیوم القى جدک نبیا. وحسنا والمرتضى علیا ـــــ وذا الجناحین الشهید الحیا. مدتى جنگید تا بر زمین افتاد, ابا عبداللّه الحسین (ع ) خودش را بر بالین زهیررساند وفرمود:. ” لا یبعدنک اللّه یا زهیر! ولعن اللّه قاتلیک لعن الذین مسخوا قرده وخنازیر ” . در زیارت ناحیه , خطاب به زهیر, چنین مى خوانیم :. ” الـسـلام عـلـى زهیر بن القین البجلی القائل للحسین وقد اذن له فی الانصراف , لاواللّه لا یکون ذلک ابدا ا اترک ابن رسول اللّه اسیرا فی ید الاعدا وانجو انا لا ارانی اللّه ذلک الیوم ” .
بیست و دوم ذی الحجه، سال شصت هجری قمری، ثعلبیه[۴۲]
پس از منزل زرود، امام حسین(ع) و همراهانش به منزل ثعلبیه وارد شدند. نقل شده که در این منزل، خبر شهادت مسلم بن عقیل و هانی‏بن‏عروه به امام(ع) رسید. دو نفر از مردان قبیله بنی­اسد که با کاروان امام حسین(ع) همراه شده بودند خبر را از مردی کوفی دریافت و سپس به اطلاع حضرت(ع) رساندند. امام(ع) درباره رفتن یا نرفتن به کوفه از فرزندان مسلم نظر خواهی کردند و آنان سوگند یاد کردند تا انتقام خون پدر را نگیرند باز نگردند.[۴۳] یاران امام(ع) نیز گفتند: «به خدا قسم که موقعیت شما با مسلم فرق می­کند، اگر به کوفه بروید مردم به سوی شما خواهند شتافت. امام(ع) سکوت کردند و چیزی نفرمودند.»[۴۴] در برخی از منابع آمده امام حسین(ع) پس از شنیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل فرمود: «خدا مسلم را رحمت کند که به سوی رحمت الهی و بهشت و رضوان خدا شتافت، او